سفرنامه تیر 93 و مهمانی بسیار عزیز

سلام سلام ستاره ..چشمک بزن دوباره

این شعریه ک صبحا وقتی بیدار میشم مامان برام میخونهنیشخند

بزرگا وقتی یه مدت نمینویسن دیگه نوشتن یادشون میره ..

خوب ما کوچولوهام همین طوریم دیگه ...هی میخوایم حرفی رو بزنیم ..نمیدونیم از کجا شروع کنیم خندهاین بهترین بهانه برای دیراومدن و ننوشتنه نیشخند

حالا بریم سراغ عکسا ..شاید حرفه هم اومد..

پارک ایران زمین کرج

امسال قرار بود بعد از امتحانای ابجی پریسا بریم مسافرت ..مسافرتی ک برخلاف سالای قبل تقریبا کاری هم بود و فقط و فقط جهت تفریح نبود

ولی ابجی واسه مدارس نمونه 31 خرداد امتحان داشت و نتونستیم زودتر بریم ..

اول ماه رمضون مسافرتمون ب طرف تهران و کرج شروع شد

چند روزی کرج بودیم ..قرار بود به یه سری از دوستان سر بزنیم و در مورد اون تصمیمی هم ک داشتن مامان و بابا تحقیقاتی کنن

ک هیچ کدوم عملی نشد و علت اصلی هم گرمای بیش از حد هوا بود ...

این دوستان رو یه تعدادیشون فقط در حد یه سلام احوال پرسی جلو خونه دیدن (مامان و بابا ) نیشخنداخه ما رو نبردن ک ..گفتند هوا گرمه

و یکی دوروزم یه کاری داشتمن ک هی صبح ها منکه خواب بودم میرفتن بیرون و خیلی هم کارشون طول میکشید ..آخرم من نفهمیدم ک چ کاری بودسوالنیشخند

ولی میدونم ک بی نتیجه موند تقریبا ..اونم فقط ب خاطر گرمای هوا ناراحت

اونا قرار بود اسفند برن این کارو انجام بدن ک هوا خوبه ..ولی ب خاطر مدرسه ابجی و شلوغی دم عید واسه کارای بابا نشد ...

خلاصه ک ب خاطر فرار از گرما رفتیم ب طرف شمال ..

از قبل مامان و بابا تصمیم داشتن امسال از طرف فیروزکوه برن این مسیر رو

ک اونم ب همون دلیل قبلی مجبور شدن راه رو کوتاه کنند و از جاده چالوس برن

ک چ خوب هم شد ..هوا عالی

جاده بارونی ..هوای سرد ..خیلی عالی ..اونم وسط تابستون

چند روزی بودیم ..خیلی خوش گذشت ...

بعد برگشتیم کرج تا ادامه کارا رو انجام بدیم ک بازم ناراحت

یکی دوروز ک بودیم کرج باز بابا یه کاری براش پیش اومد و باز برگشتیم شمال

توفیق اجبارینیشخندشیطان

ک باز هم دریا و جنگل و اب بازی هورا

بازم یه هفته ای بودیم ..هوا این سری بهتر بود ...

 بعد هم برگشتیم کرج و فردا صبح هم ب طرف شهرمون حرکت کردیم ..تو مسیر برگشت یه سر ب نیاسر زدیم و ابشار زیباش رو دیدم

 قرار بود ک مامان امسال یکی از دوستاش رو ک تو بابل زندگی میکردن رو ببینه و ب خاطر همین یه روز ب طرف بابل  رفتیم ..وقتی عصر تماس گرفتیم ک بیان کنار ساحل تا ببینیمشون

انگار همسر اون دوست مامان حالشون خوب نبود و نتونستن بیان ..مامان خیلی ناراحت شد

هم واسه اینکه نتونست دوستش رو ببینه و هم اینکه دل نگران اون دوستش و بیماری همسرشون بود

امیدواریم ک حال همسر این دوستمون خوب بشه و آرزوی سلامتی برای ایشون داریم  ..شما هم انرژی های مثبت رو بفرستینقلب

 یکی دیگه از اتفاقات این سفر دیدن همسایه قدیمی مامان و بابا بود ک بعد 10 سال تونستند همدیگه رو ببینند

اون موقع من نبودم و آبجی خیلی کوچولو بود

تو این 10 سال اتفاقات خوب و بد زیادی براشون افتاده بود ک خیلی هاش ناراحت کننده بود ولی روزگاره دیگه کاریش نمیشه کرد ناراحت

من و آبجی این دوستان رو ندیدم ..قرار بود یه شب بریم پیششون ک دیگه وقت نشد و افتاد واسه دفعه بعد ..

 کلن این سفر خیلی پر بار بود

اتفاقات زیادی افتاد

اصلا از عید مسیر زندگیمون انگار تغییر کرده ..

داریم مسیر جدیدی رو تجربه میکنیم ...گاهی شیرین و گاهی سخت میشه

ولی تجربه همه اینها بسیار اموزنده و مفیده ..

تو سفرامسال قرار بود یکی از فامیل قدیمی رو هم ببینیم . جریاناتی داره این ماجرا ک فعلا نمیگم چون سکرتهشیطان

ولی در همین حد اینجا ثبت میکنم ک مامان یادش نره ..چون نزدیک بود دوتا شاخ در بیاره ب خاطر این ماجرا

نمیدونم شایدم در آورد و صداش رو درنیاورد ..چند روز تو شوک بود و همش فکر میکرد ک چرا این طوری شد ..چجوری آدما اینقدر تغییر میکنند

چجوری میشه ک ...............ناراحت

کلن مامان واسه هرکاری این طوری میشه سوالسوالسوالناراحتبعدم ک نتیجه نمیگیره خودش رو میزنه ب بی خیالی ک دنیا همینه ..

بهتره ک تو هم بشی مثل بقیه ..البته اگه بتونه ک نمیتونهنیشخند

 قبل از سفر هم یه روز عصر مامان و بابا برای اولین دفعه یه جا رفتند بدون من و آبجی ...حالا کجا ؟؟خدا داندنیشخندب ما گفتند یه همایش و سخنرانی هست ولی کی باور کرد شیطان

من تو خونه پیش آبجی موندم و پسر خیلی خوبی بودم ...

و در آخر  اینکه

آبجی پریسا مدرسه نمونه قبول شد ....

و این ماجرا هم خیلی جالبه ..

مامان ب دلایلی نمیخواست اصلا ابجی این مدارس رو ثبت نام کنه و امتحان بده ..ک با اصرار مدیر مدرسه و خود ابجی قرار شد فقط برای تست زدن امتحان بده ..

ک امتحانم داد و ما رفتیم سفر ...چون معلوم نبود امسال کجای این کشور پهناور باشیم نیشخنداصلا مدرسه ای ثبت نام نشد تا بعد سفر ک بردیم یه مدرسه ب پیشنهاد مدیر سال قبل ک این مدرسه از مدارس خوب دولتی هست و اونجا ثبت نام کنین ..

 بابا رفت و ابجی رو ثبت نام کردن ..این مدرسه  هرکسی  رو براحتی پذیرش نمیکردن و هفت خوان رستم داشت ک ابجی تو همکون روز اول ثبت نام شد ..مانتو شلوارشم گرفته شد و حاضر برای اول مهر ..

 یه روز یکی ب مامان زنگ میزنه ک من مدیر مدرسه ...هستم و نمیخواید بیاید دخترتون رو ثبت نام کنین  و مامان این طوری شد تعجب مگه قبول شده ..ک گفتن بله خانوم ...لبخند

مامان هم گفت تا ظهر بهتون خبر میدیم ک میاریم یا نه نیشخند

بازم ب همون دلایل نمیدونستند چیکار کنند ..ایا ببرند یا نه ؟؟

بالاخره با مشورت با چندین نفر و پرسو جو از این و اون فرداش آبجی تو این مدرسه ثبت نام شد

اما باز مامان یکم دلهره داشت و داره ک ایا کار درستی انجام داده یا نه.....

 

ماه آینده دوتا عروسی داریم ..ک یکیش خاله کوچیکه هست و یکیش هم پسر عمه بزرگهخندهخنده

بعدم ک مهر و شروع یه سال تحصیلی جدید ...........

 

آهان از همه مهمتر رو یادم رفت بگم ..

خوبه حرفی برای گفتن نبود و یه هفته هست هی این صفحه باز میشه و بسته میشه و چیزی نوشته نمیشه شیطان

 

چند روز بعد از برگشتن از سفر افتخار اشنایی با پسر استاد مهدی آذریزدی نویسنده کتابهای قصه های خوب برای بچه های خوب و پدر ادبیات کودک و نوجوان دو داشتیم ..

مامان و بابا از بچگی خیلی با این کتاب ها خاطره داشتند و دوست داشتند ایشون رو ببینند ک نشد

ولی الان تونستند ک پسر ایشون البته پسر خوانده ایشون رو از نزدیک ببینند و افتخار میزبانی ایشون رو داشتند ..

چقدر هم نشینی و هم صحبتی با ایشون عالی بود ..یک دنیا انرژی مثبت ..شادی با خودشون داشتند ..تمام مدت سعی در خندوندن ما داشتند

یک انسان ب تمام معنا ..

مامان میگه این معجزه کائناته ..

اینجا یه متنی رو برای ابجی نوشتند و دارند در موردش صحبت میکنند قلب

عکسای قدیمشون رو دیدیم ..از خاطرات و خصوصیات و طرز فکر استاد برامون صحبت کردن ..مامان چقدر خوشحال شد از اشنایی با این انسان هنرمند و هنردوست

یعنی مامان میگه من واژه ای زیباتر از انسان نمیتونم برای ایشون پیدا کنم ..

شب کنار سفره ساده و شاعرانه ما نشستند و از اول تا اخر برامون صحبت کردند و چ زیبا ..

شبی رو داشتیم در کنارشون ب دور از هرگونه تشریفاتی ک امروزه تمام زندگی روزمره مون رو گرفته و چ اسیب هایی ک ب روابطمون نمیزنه ..

فقط خنده بود و شادی و انرژی مثبت قلبقلب

یه روز رفتیم خونه استاد رو از نزدیک دیدیم ...همه وسایلش هنوز بود ولی متاسفانه ...ناراحت

قرار بود یه اتفاقاتی بیفته ک اونم سکرته ک نشد نیشخند

ولی شاید ک بزودی بشه ک بشه شیطاناون وقت همین جا علنیش میکنیم لبخند

ولی یه فکرایی داریم ک قراره با یکی از دوستان کارایی در مورد خونه استاد آذر انجام بشه ..یعنی همون کاری ک مامان و بابا عاشقش بودن ..یه مکان فرهنگی برای کودکان ..حالا دقیق هنوز معلوم نیست ک چی بشه ...

ولی مهم همون قدم برداشتنه و مهمتر اون با عشق و علاقه کاری رو انجام دادن ...

دقیقا یکی دوسال پیش یه مصاحبه ای از پسر استاد آذر توسط یکی از دوستان بابا توی روزنامش چاپ شد ک بالای اون مصاحبه عکس یه کلید گداشته بودن ک کلید خونه استاد بود و زیرش نوشته بود دست تقدیر این کلید رو ب دست کی میده و توسط چ کسی درهای این خونه باز میشه ..ما این روزنامه رو داشتیم

اصلا ب فکرمون هم نمیرسید ک یه روزی پسر استاد خودش با دستای خودش بیاد و اون کلید رو بده ب ما ..اینه ک مامان میگه معجزه کائنات هست ولی نمیدونه حکمتش ب چیه ک درست در لحطه ای اونا ب فکر رفتن بودن سوال

فعلا یه کلید از اون خونه رو داریم و ب یاد دوران کودکی مامان و بابا ک ارزوی دیدن استاد رو داشتند عصرا میریم خونش رو میبینیم و فکر میکنیم ک چجوری میشه قدمی برای هدفی ک استاد داشت بر داریم و راهش رو ادامه بدیم ...........

 

استاد آذریزدی در اتاق کار خودش در خانه پدری ک خیلی قدیمی هست ..

/ 7 نظر / 53 بازدید
لیلا مامان الهه و الناز

سلام همیشه به گردش و سفر. ماشاا... بچه ها هردوشون چقدر بزرگ شدند. قبولی پریسای عزیز رو در مدارس نمونه تبریک می گم. کار خوبی کردید که همون جا ثبت نامش کردید. امیدوارم همواره شاهد موفقیت های پریسا باشید. انشاا... همه کارهای خوبی رو که توی این پست بهش اشاره کردید انجام بشه و زحماتتون به ثمر بشینه.

نوشین مامان هستی

چه پست زیبا و دوست داشتنی [ماچ][قلب]

نوشین مامان هستی

قبولی آبجی مبارک و به سلامتی [بغل][هورا] همیشه به سفر و شادی انشالا[قلب]

سایبر سافت

سلام مادر کوروش و پریسای عزیز یک هدیه آموزشی برای نوگلتون تدارک دیدیم که اُمیدواریم خوشش بیاد یک باغ وحش مجازی با امکانات ویژه خوشحال میشم نظر یه مادر خوب رو درباره این نرم افزار بدونم http://cafebazaar.ir/app/cybersoft.zoo.animal/?l=fa

طنین

سلااام .وای خدا میدونه چقد دلم براتون تنگ شده بود خیلی دوستتون دارم .کوروش عزیزم قربونت برم پریسای گلم پیشاپیش تولدت مبارک موفق باشی درهمه ی مراحل زندگی[ماچ]

طنین

پریسای نازنینم شکفتن گل وجودت در فصل زیبای پاییز و تبریک میگم .عزیز دلم تو این سحرگاه تاسوعا ا دا میخوام در تمام مراحل زندگیت موفق بشی و خوشبخت .امین[گل][قلب]