هفته ای که گذشت + خانم معلم خونه ما

 

خوب خاله ها ما دوباره اومدیم

ببخشید سلام ...خوبید ...نی نی هاتون  خوبند

این هفته ما تو این دنیا ی اینترنتی کمرنگ تر شده بودیم    خوب بریم سراغ چراش؟؟؟؟

جمعه هفته گذشته یه عروسی کوچول موچولو  یا بهتره بگم یه مهمونی خونوادگی دعوت بودیم ...خیلی خوب بود و خوش گذشت

کارای فیلمبرداری و عکاسیش هم با مامان بود و تا دیروز درگیر میکس کردن فیلم و عکسا بود ...

یکشنبه شب هم که خودمون مهمون داشتیم و مامان وسواسی من که یه روز قبلو چند روز  بعد همین جور باید خونه رو بسابونه ...خودتون دیگه تا اخر ماجرا رو داشته باشیییییییییییدنگران

پس دیگه وقتی نموند واسه سروسامان دادن به خونه کوچولوی من

 

 

منم که همچنان مشغول درس خوندن  و یکمی هم روی مخ مامان رژه رفتن که خوب کار همه بچه هاست و مامانا باید یه جایی رو اون بالابالاها واسه رژه رفتن ما بزارند

از اول سال مامان یه برنامه ای رو واسه من نوشتند که به همه کارهام برسم و از الان نظم و ترتیب رو یاد بگیرم

اینجوری دیگه به همه کارام میرسم و هیچ مشکلی هم با کمبود وقت ندارم

سر موقع درسام رو میخونم  ...بازی میکنم ...تلوزیون تماشا میکنم

در مقابل هر کارخوبی یه علامت + میگیرم و هر کار بدی -

اگه اخر هفته علامت+جایزه میگیرم و اگه - بیشتر بشه........

که تا حالا اینجوری نشده

هر یه مدت یه دفعه هم این برنامه ریزی با نحوه جایزه هاش تغییر میکنه تا تنوعی باشه واسه من

 

 خوب میمونه روزای جمعه که اگه بیرون نریم و خونه باشیم  من تقریبا ازادم ومیتونم بیشتر بازی کنم و از درس و مشق هم خبریی نیست

ولی من بیشتر ین بازی که دوست دارم همون مدرسه بازی  یا معلم بازیه و چون تو خونه ما به غیر از من و بابا و مامان موجود زنده ی دیگه ای پیدا نمیشه منم مجبورم از ذوستام کمک بگیرم

شاگردهای خونه ما

 

همشون هم خوب و مرتب سر کلاس میشینند و حرف نمی زنند

فقط یه موقع هایی بابایی نظم کلاس رو به هم میزنه و من مجبورم از کلاس بیرونش کنم یا اینکه بگم روی یه پا کنار کلاس بایسته

  این دخملیا از باادب ترین دانش اموزان کلاس هستندقلب

  این هم پیرترین عضو کلاس که نمیتونه بشینه و باید دراز بکشه

 

 و بالاخره خانم معلم مهربون کلاس

کلاس ما فقط و فقط روزای جمعه تشکیل میشه و  برای دوره بعد هم دانش اموز می پذیره

پس هرکه میخواد تو کلاسای ما شرکت کنه باید ار الان ثبت نام کنه

با این بازی هم خودم سرم گرم میشه و هم درسام رو بیشتر یاد میگیرم

 

یه روز همرفتم دندون پزشکی تا اون دندون لقه رو که گفته بودم نشون بدم کهاون دندونه که سر جاش موند و حالا حالاها میخواد مهمون ما باشه ولی یه دندون دیگه رو که هنوز سالم بود رو اقای دکتر کشید

جالبه که من از آمپول میترسم و هر وقت میریم دندون پزشکی آقای دکتر مهربون چون میدونه من می ترسم اصلا واسم آمپول نمیزنه و فقط واسه اینکه دندونم رو بی حس کنه یه مورچه کوچولو میاد دندونم رو گاز میگیره تا بی حس بشه و لپم باد کنه

من با کارای بعدیش اصلا مشکلی ندارم و فقط با همون امپوله مشکل دارم و موندم که وقتی بزرگ شدم چجوری درد اون آمپوله رو تحمل کنم ....کاش بشه وقتی هم بزرگ میشم همون مورچهه هنوز باشه تا من دیگه ترسی از آمپول نداشته باشم و با خیال راحت برم دندون پزشکی چشمک

گفتگوی بعد از دندون پزشکی بین من و مامان

من ....مامان وقتی یه مورچه که گاز میگیره اینقدر درد میگیره ...دیگه امپول که بزنم چی میشه نگران

مامان.... خوب کی گفته که باید امپول بزنی می تونیم همیشه از اون مورچه استفاده کنیم

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامی آلینا

به به چه خانم معلم خوشگلی.چه شاگردای مرتبی هم داره.عکساش توقابهای جدیدخیلی خوشگلترشدن.ایول مامان باسلیقه[ماچ][بغل]

مامان الیانا

سلام [ماچ] همیشه به مهمونی وعروسی ای ول مامان هنرمند [دست][قلب] ای ول به معلم مهربون وآفرین که اصلاا از آمپول نترسیدی [دست]

مامان تربچه ها

سلام اجازه خانم معلم ما را هم تو کلاستون ثبت نام میکنید[چشمک] افرین به این مامان هنرمند و برنامه ریز [تایید] انشالله همیشه خوش و سلامت باشید [گل][گل][گل]

الینا

ای ول مامان هنرمند..خوش به حال این خانم گل...همیشه به شادی و عروسی انشالله

نسترن مامان باران

sghl fi di خانوم معلم مهربون و ناز نازی...به این مامان هنرمند هم باید تبریک گفت...و در انتها این که خصوصی داری[ماچ]

سحر مامی تندیس

سلام پريسا جون.خوبي خاله.ممنون كه شتابيدي.ولي عزيزم اين مسئله همش به بزرگترا وصل ميشه. اگه واقعا خودت وبلاگتو مينويسي كه هيچ.ولي اگه مامان گلت مينويسه بهم خبر بده تا رمزمو بدم عزيزم.اوكي؟ خوشحال شدم بهم سرزدي. بوس بوس. موفق باشي[بغل][ماچ]

خاله هنگامه وسارینا

وای چه پست با مزه ای گذاشتی[قهقهه]منم آپم با یه عالمه عکس از تولد سارینا ...بهم سر میزنید که؟

عروسک مامانی

سلام خانمي نميدوني با چه بدبختي اومدم تو مخلص كلوم اينكه ميخواستم شرمنده ي روي ماهت نشم عزيزم اگه لطف كني و اون حروف انگليسي متحركو از بالاي قالبت برداري ممنون ميشم البته خيلي ببخشيدااااااااا [ماچ]

نیما بابای آترین

سلام پریسا جون من نیما هستم و بابای یه پسر 5 ساله که اسمش آترین. از مطالب وبلاگت خیلی خوشم اومد. چند دقیقه ای که داشتم می خوندمش خیلی لحظات قشنگی رو برام ساخت. اگه می شه من رو هم تو کلاس روزهای جمعه ات ثبت نام کن. ولی باید از همین حالا بگم که بیشتر کلاس ها رو غیبت می کنم. ولی هر موقع که دسترسی داشتم ، حتما سر کلاس حاضر می شم. روزهای کودکی قشنگ و کودکانه ای داشته باشی. خدا حافظ