خاطرات خانه کودکی

ما فرزندان ایرانیم ، ایران پاک خود را مانند جان میدانیم ،آباد باش ای ایران،آزاد باش ای ایـــــــــــــــــــــــران

+ خاطره تلخ

مامان میگه............

دیروز نزدیکای ساعت ٣ بود که دیدم تلفن داره زنگ میزنه ...تا اومدم گوشی رو بردارم قطع شد

شمارش واسم اشنا بود

یه دفعه دیدم که شماره مدرسه هست

یه دلشوره عجیبی افتاد به جونم

حالا هرچی زنگ میزنم مدرسه تلفن اشغاله ۵دقیقه ای هرچی زنگ زدم اشغال بود

خیلی دلم شور میزد .....اخه سابقه نداشت که از مدرسه زنگ بزنند خونه ما

سریع حاضر شدم و رفتم

بدوبدو خودم رو به مدرسه رسوندم

خانم مدیر تا منو دید فهمید که چه دسته گلی به اب داده

داشت با تلفن صحبت میکرد ....یعنی از اون وقتی که تلفنشون اشغال بود تا من برسم اونجا یه چیزی حدود ٢٠دقیقه ای شده بود

سریع تلفن رو قطع کرد و شروع کرد به صحبت کردن ...که شماره شناسنامه دخترتون رو میخواستیم

خیلی زنگ زدیم ولی جواب ندادید

اون موقع خیلی ناراحت و عصبانی شدم ....اگه تلفنشون کاری بود اینقدر دلم نمیسوخت

ولی اخه تو محیط کار اون هم مدرسه ....تلفن شخصی ...اونقدر هم طولانی

خانم مدیر فهمیده بود که خیلی ترسیدم و ناراحت شدم

با شوخی می خواست رد پوشی کنه ......می گفت اینکه ترسیدن نداره ...چون یه دونه هست این طوری شده ...اگه دوتا بودند اینقدر حساس نبودید

دوروز دیگه میخواید چه کار کنید ...هزارتا خطر جلو پای بچه هاست ..میخواید همین جور حرص بخورید

من نمیدونم چطور بعضی ها میتونند اینقدر راحت از کنار مسائل رد بشند و خیلی عادی برخورد کنند

نمیدونم شاید من خیلی حساسم

راستی ماجرای تولد هم باشه واسه پست بعدچشمک

 

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
تگ ها: