خاطرات خانه کودکی

ما فرزندان ایرانیم ، ایران پاک خود را مانند جان میدانیم ،آباد باش ای ایران،آزاد باش ای ایـــــــــــــــــــــــران

+ مدرسه

من امسال کلاس دومی شدم هورا

چهارشنبه صبح از شوق ساعت ۶ بیدارشدم ...هرچی مامان میگفت برو بخوابکلافه مگه من میخوابیدم

تا ظهر مامانی رو بیچاره کردم از بس که گفتم ساعت چنده ؟ کی میریم ؟ چرا ظهر نمیشه

آخه اون روز ما باید ظهر میرفتیم  مدرسه

اما خوب بالاخره ظهر شد دیگه ...مگه میشه که ظهر نشه و من ددددددددرررررریییییییی رفتم مدرسه

بیشتر دوستای سال قبلم بودند همشونو دیدم و کلی از خودمون خوشحالی در وکردیم

امسال هم مثل سال قبل ٢ تا کلاس ٢٠ نفره هستیم

حالا جالبه که من تو همون کلاسی که سال قبل بودم هستمتعجب و جالبترش اینکه روی همون میز و صندلی که  سال قبل با دوستم فاطمه جون میشستیم حالا هم  باهم  میشینیمبغل

ولی معلممون عوض شده ...خانم صفایی ..نمی دونم چجور معلمی هستسوال

سال قبل خانم طباطبایی معلممون بودند که خانم خیلی مهربون و خوبی بودنداینو من نمیگم تموم معلم ها و مامانای دوستام هم میگند ...آخ کاش میشد امسالم .......

کتابامون هم همون روز اول دادند ٧ تا کتابه  از این ٧ تا ٣ تاش هدیه های اسمانی هستش

من نمیدونم حالا چرا ٣ تا ؟

آدم خوبه که در هر زمینه ای اطلاعاتش بالا بره و  خوب همه چی رو بدونه ولی خوب من نمیدونم مگه دونستن از گذشتگان و فرهنگ ایرانی جزء اطلاعات عمومی ما نیست

چرا ما از الان نباید یه دونه کتاب در مورد تاریخ خودمون داشته باشیم کلافه

خوب اینو میدونم که سالای بعد تو کلاسای بالاتر در مورد تاریخ میخونیم ولی خوب این طور که من شنیدم خیلی مختصر و کوتاهه

خوب بریم سراغ عکسا و بعد هم برم دیگه مشقامو بنویسم

 من و فاطمه جون دوست گلم

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها: