خاطرات خانه کودکی

ما فرزندان ایرانیم ، ایران پاک خود را مانند جان میدانیم ،آباد باش ای ایران،آزاد باش ای ایـــــــــــــــــــــــران

+ شروع هفته تلخ

دوستای گلم من دوباره اومدم

الان فصل امتحانات هست و من درگیر درس خوندن و حسابی سرگرم مژه

تو چند روز گذشته دو تا حادثه تلخ و خطرناک واسم اتفاق افتاد  

چون من دیگه وارد سن ٨ سالگی شدم و واسه خودم بزرگ شدم و میخوام که یکمی ادای بزرگا رو در بیارم و به بزرگترا ثابت کنم که می تونم هر کاری رو انجام بدم

مامان و بابا هم که هر کجا که من میرم که نمیتونند همراه من بیاند و منم هرروز شیطون تر از قبل .........مامان میگه هرچی بچه ها بزرگتر میشند خطراتشون هم بزرگتر میشه ولی کو گوش شنوا خوب بگذریم

خاله جونیا شما بیاید یکمی مامان رو نصیحت کنید تا دیگه از این حرفا نزنه نیشخند

روز جمعه به بابا اصرار میکردم که موتورشو بیاره تا با هم بریم موتور سواری ....ولی من شیطونو نگو سوار موتور شدم ولی هنوز بابایی حرکت نکرده بود که میخواستم پیاده بشم اما بابایی منو ندید و دیگه هیچی زمین خوردن همینو صدای گریه من همانگریهگریه

روز جمعه قبل از موتور سواری

 

حالا بریم سراغ ماجرای بعدی

چون من دختر خوبی بودم و درسام رو خوب خونده بودم بابایی بهم قول داده بود که منو به پارک ببره

دیروز با دوستم رفتیم پارک

اول یکمی سرسره بازی کردیم ...آخه من سرسره بازی رو خیلی دوست دارم و وقتی میریم پارک فقط میخوام سرسره بازی کنم

بعدش دوستم گفت بریم ماشین سواری ....من قبلا هم از این ماشینا سوار شده بودم ولی دوستم دفعه اولش بود و ما هم که دیگه شیطون و گوشامون هم که دیگه هیچی نمیشنید ...فقط میخواستیم سرو صدا کنیم و هیجانمون رو خالی کنیم

تا مامان رفت بلیط بگیره بیاد ما ماشین و سوار شده بودیم و دادمون هم هوا رفته بود

مامان بیچاره وقتی ما رو با اون قیافه دید خیلی ترسید

اخه وقتی سوار ماتشینا شدیم یکی گاز میداد و اون یکی فرمون ...حالا رانندگی با دوتا راننده چه شود

من که پیشونیم خورد به فرمونو داغون شد

مامانی وقتی اومد کلی اون آقاهه که مسئول اونجا بود رو دعوا کرد که گذاشته ما سوار بشیم  و چرا اینقد ایمنی این وسیله ها کمه و لااقل محدودیت سنی / کنترل سرعت و کمربند باید داشته باشه

من که این اتفاق واسم افتاد ولی شما دوستای گلم و مامانای مهربون حواستون باشه که تو کشور ما هیچکی واسه ایمنی و جون کسی ارزشی نمیگذاره و ما باید هواسمون به خودمون باشه

قبل از رفتن به پارک

این هم از اول هفته پر خطر و تجربه ما استرس

فعلا برم درسامو بخونم

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها: