خاطرات خانه کودکی

ما فرزندان ایرانیم ، ایران پاک خود را مانند جان میدانیم ،آباد باش ای ایران،آزاد باش ای ایـــــــــــــــــــــــران

+ عکسای سیزده بدر

 

سلام دوستای گلم

بعد از یه مدت طولانی اومدم دوباره

این روزا مامانی سرش شلوغه و کمتر به وبلاگ من میرسه گریهفکر کنم دیگه خودم باید دست به کار بشم و فرمون رو دست بگیرم  تا اینقدر سرم بی کلاه نمونه از خود راضی

همونطور که گفته بودم ما عید امسال رو به مسافرت نرفتیم و تصمیم گرفتیم که شهر خودمون رو زیرو رو کنیم مژه

روی تصمیم خودمون بودیم که روز ١٢ فروردین از راه رسید و کاسه چه کنم چه کنم رو دستمون گرفتیم که فردا رو چه کار کنیم و کجا بریممتفکر که نگو قراره یه اتفاقایی بیفته و ما خبر نداریمشیطان

شب خوابیدیم و دریریریییییییییییی .....وای دلم ...آی دلم ...وای مامانی دلم .....نترسید اینا صداهایی بودند که ساعت ۴ صبح سیزدهم عید داشت از تو خونه ما میومد ....خودتون دیگه تا آخرش رو حدس بزنید ساکت

واین قصه ادامه داشت تا ساعت ٨ صبح که بنده شکمو به دلیل خوردن زیاد چغاله های خوشمزه و بعدش هم باقالی های خوشمزه تر  یه آمپول جانانه نوش جان کردم تا دیگه پر خوری نکنم و هوس چغاله نکنم چشمک

و هین گونه صبح سیزده بدر ما توی درمونگاه سپری شد زبانو ما مجبور شدیم همون جا سبزه گره بزنیم نیشخند

خودمونیم هیچکی تا حالا این جور سیزده بدری داشتهسوال

بعدش هم رفتیم به باغ خودمون که اکثر فامیل هم اومده بودند و در کل روز خوبی بود

 

در حال چیدن لاله های وحشیاز خود راضی

بعد از یه آمپول سر صبح خاک بازی میچسبهخوشمزه

این هم امیر حسین شیطون پسر خاله من و من که حال خوشی نداشتم ناراحت

اینجام که دوتا شاخ از کلم بیرون اومدهلبخند

این هم یه عکس رویایی زیبا از بعد از ظهر رو ز سیزده فروردین

شب هم به خونمون برگشتیم تا واسه ی رفتن به مدرسه و شروع یه هفته کاری آماده بشیم بای بای

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها: