خاطرات خانه کودکی

ما فرزندان ایرانیم ، ایران پاک خود را مانند جان میدانیم ،آباد باش ای ایران،آزاد باش ای ایـــــــــــــــــــــــران

+ اولین سوتی سال جدید

 

 

خوب این سیزده روز تعطیلی هم تموم شد و رفت ...دوباره روز از نو ..روزی از نو

میخوام قبل از اینکه خاطرات عیدم رو بگم این مطلب رو اینجا بنویسم تا واسه همیشه هم تو این خونه هم تو ذهن من و مامان ثبت بشه ....چون تجربه خیلی خوبی واسمون بود

به دلایلی نمیخواستیم تلفن رو جواب بدیم  خوب ...بگید خوب

حالا ....................

توجه کنید .....

زینگ زینگ زینگ زینگ (صدای تلفن که داره میزنه تو سر خودش و کسی تحویلش نمیگیره )

مامان : پری برو تلفن رو جواب بده ...امروزم هرکی با من کار داشت بگو مامانم حمومه

من : چرا ؟؟؟؟ واسه چی؟؟؟؟

مامان :گفتم برو

من: الو سلام

خانم ....( مثلا اون طرفی که اون ور خطه): مامانت خونه هست ؟

من : آره ولی حمومه ..

خانم ....: بابات چی هست ؟

من : نه بیرونه

خانم ....: کجاست ؟؟ میدونی؟؟

من : مامان بابا کجاست ؟؟از خود راضی

مامان:

من : نمیدونم بابام کجاست ..بیرونه دیگه

خانم ....: پریسا چرا دروغ میگی ..مامانت که خونه هست

من : نه  من که دروغ نمیگم

خانم...: خوب خداحافظ

حالا این خانمه چجوری فهمید مامانم خونه بوده من نمیدونم ولی .........

مامان من دیگه دروغ نمیگم آبروم رفت   4_14_6.gif  خوب من چی کار کنم بلد نیستم دروغ بگم  یعنی بهم یاد ندادند

در کل مامان و بابا اهل دروغ و دورنگی نیستند و سعی میکنند که اگر هم به ضررشون بشه هیچ وقت دروغ نگند

خوب منم بچه ی همونا هستم واز این کارا بلد نیستم دیگه

این سوتیه هم تجربه ای شد تا دفعه اول و آخرمون باشه که از این کارا بکنیم

 

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها: پریسا نوشت