خاطرات خانه کودکی

ما فرزندان ایرانیم ، ایران پاک خود را مانند جان میدانیم ،آباد باش ای ایران،آزاد باش ای ایـــــــــــــــــــــــران

+ این چند روزه

سلام

ما دوباره اومدیم

خوبید  خوشید

  فعلا که اوضاع روبراهه و کامی جان هم مشکلی نداره

خوب اومدم چند تا از خبرای این هفته رو بگم و برم

اول از همه   یه روز بابا  زنگ زد به خونه و گفت یه چیزی میگم به مامانت نگی ها خوب ...گفتم باشه whistling

بابا گفت یه مرغ عشق واست گرفتم

منم  اینجوری شدم و زود رفتم به مامان گفتم

مامان هم  یه دفعه اینجوری شد کلافه ولی من نفهمیدم چرا ؟؟؟؟I don't know - New!

بابا اومد خونه و پرنده کوچولوی منم با خودش آورد خیلی ناز بود ...اونو برد گذاشت تو گلخونه ...اول یکم ترسید و خودش رو میزد به درو پنجره ولی بعد کم کم آروم شد

خیلی قشنگه  هرروز میاد کنار ظرف غذاش و غذا میخوره  تازه آواز هم میخونه قلب

از همه مهمتر بابا رفته یه دونه دیگه هم گرفته حالا شدند دوتا با رنگای آبی و سبز بغل

منو بابا که خیلی خوشحالیم

ولی مامان  .......... نه اینکه دوست نداشته باشه  ولی خوب گلایی که این همه دوسشون داره داره خراب و کثیف میشه کلافه

این شیطونکا هی دنبال هم میکنند و خودشون رو میزنند به گلدونای مامان

ولی این بابایی که گوش شنوا نداره ...یکم بیاید دعواش کنید شیطان

باز دوباره این کامی جان قاط زد عصبانی

اگه تونستم تا آخر شب میام بقیه حرفام رو میزنم و عکسا رو میزارم وگرنه که باشه واسه پست بعد

نمی دونم چرا فقط تو صفحه مدیریت پرشین  بلاگ این مدلی میشه تعجب

آیا کسی دیگه هم این مشکل رو دارهسوال

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها: پریسا نوشت