خاطرات خانه کودکی

ما فرزندان ایرانیم ، ایران پاک خود را مانند جان میدانیم ،آباد باش ای ایران،آزاد باش ای ایـــــــــــــــــــــــران

+ coming soon

 

coming  soon

شیطانشیطان

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥
تگ ها: کوروش نوشت


+ تولدانه

آبجی بزرگه خونمون14 ساله شد مژهب همین سادگی و ب همین خوشمزگیزباننیشخند

البته برا من ب همین سادگی بودابله

آبجی جون شادباشقلب

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤
تگ ها: کوروش نوشت


+ 7آبان

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آبان ۱۳٩٤
تگ ها: مناسبت


+ تابستان خود را چگونه گذراندید؟؟

 


 

تابستان خود را چکونه گذراندید ؟؟نیشخند

خب چیه ؟؟

منم دلم میخواد انشا بنویسم زبان

مثل زمان بچگی های مامان ک اول مهر میشد و ب مدرسه می رفت!!!! اولین موضوع انشا همین بود ..

چ کیفی میکنه مامان با یاد اوری خاطرات گذشتهخیال باطل

خب شروع کنیم شیطان

تابستون ما امسال از 21 خرداد ک ابجی تعطیل شد شروع شد ..

27آبجی کارنامه ش رو گرفت و کارای ثبت نامش انجام شد ...

قرار بود تابستون رو یزد نباشیم ..با برنامه ریزی هایی ک از قبل کرده بودیم کم کم پیش می رفتیم

وسیله های سفرم اماده میشد ...

یه سری کارای تحقیقاتی هم داشتیم ک باید امسال نتیجه میداد استرس

ب خاطر کار بابا سفرمون یکم دیر شروع شد ..روز 2 تیر ماه استارت سفرمون خورد لبخند

من بسیار خوشحال از سفر و آبجی مدام در حال غر زدنزبانچون نمیخواست ب سفر بره و می خواست ب کلاسای تابستونه ش برسهکلافه

ولی مامان کلا مخالف کلاس تابستونه مخصوصا از نوع درسیش هست و میگه تابستون وقت استراحت و تفریح هست ..کلاس هم اگه فرصت شد در حد هنری خوبهمژه

سفرمون ب سمت کرج شروع شد ...شمال هم چاشنی این سفر بود ...ک بسیار خوش گذشت

 

 

 

امسال نسبت ب سالای قبل کمتر شمال بودیم ..اکثرا کرج بودیم و در حال بررسی پایان نامه تحقیقاتینیشخندک تقریبا نتیجه ای هم داد و بعد چند سال تکلیف کار مشخص شدزبانشیطان

تو این سفر با یه جای خوب هم اشنا شدیم..ک از شمال برامون جذابیتش بیشتر بود ..

رودخونه خنک و زلال ...

هوای عالی ..حتی گاهی سرد

هوای بکر و تمیز

 

و محیط ساکت و اروم

یعنی همه لذت های طبیعت یه جا تو اون محیط بود قلب

و این باعث شد ک دیگه از رفتن ب شمال منصرف بشیم و مدام سر ماشین رو بطرف دیزین کج کنیمچشمک

 

مامان ک دیگه جوگیر شده بود می گفت من همین بالا میمونم دیگه هیچ جا نمیام ..شما خودتون برید شیطانمی گفت من هایدیمنیشخند

اواخر تیرماه بابا ب خاطر کارش یه 10 روزی رو برگشت یزد و ما با مامان همون جا موندیم

و این اولین تجربه زندگی مجردی بابا بود نیشخند

وقتی بابا برگشت بعد از یکی دوروز ما هم وسیله ها رو جمع کردیم و برگشتیم ب سوی ولایت ابله

هنوز یه خورده از کارا مونده بود ک ب خاطر گرمی هوا نمیشد انجام داد ک قرار شد شهریور برگردیم و تمومش کنیم ..

تو اون چند روزی ک بابا نبود ما هم بیکار نشستیم

تجربه های جالبی از این سفر و تنهایی ب دست اوردیمعینک

یه سفریه روزه با قطار ب یه جای خوب داشتیم ک خیلی خیلی خوش گذشت و عالی بود قلبقلببغل

من برای اولین دفعه یه سیل کوچولو دیدم ....وقتی بارون میبارید و رعد و برق میزد ..از پشت پنجره  و اون بالا دیدن اب و سیلی ک تو خیابون راه افتاده بود برام خیلی جالب بود

دیدن رنگین کمان بعد بارون و هوای پاک و تمیز بعد اونخیال باطلبغل

بعد از برگشت از سفرتوریست های  زیادی از طریق کار بابا ب خونمون اومدن یا ما باهاشون ب بیرون می رفتیم ..

 

یکی از دوستان عزیز ک از طریق وبلاگ بابا باهاشون اشنا شده بودیم هم ب یزد اومدن و تونستیم از نزدیک ببینیمشون ..حیف ک کم موندند ..ولی خیلی باهاشون خوش گذشت

یه خانواده صمیمی و مهربون ک در کاشان زندگی میکنند و در زمینه شاهنامه خیلی فعال هستند ..هرماه برنامه شاهنامه خوانی در منزلشون دارند ..فرهمند و فرهدخت عزیز خواهر و برادر دوست داشتنی ک فرهمند نقالی و شاهنامه خوانی می کنه و فرهدخت در زمینه اواز فعاله قلبقلب

 

و یه خاطره کوچولو از شیطنت من

یه بچه گربه کوچولو جدیدا اومده ب خونمون و از اونجایی ک من خیلی شجاعم برعکس مامان و ابجی اصلا نمیترسم ..

زود باهاش دوست شدم

هرروز میرم تو حیاط باهاش بازی میکنم

یه روز ب بابا گفتم ک میشه بیارمش داخل خونه پیش خودم باشه

بابا هم ک مشغول کار بود برای اینکه از سر خودش رفع کنه منو گفت اره یه روز میبریمش حمام و تمیزش میکنیم میاریم داخل زبان

فردا صبحش ماما ن دید از من خبری نیست میاد پشت پشت در حیاط و میبینه یه گربه خیس خیس وسط حیاطهتعجبو منم کنارش ..تعجب میکنه ...

از من پرسید ک چی شده ..منم خیلی با شجاعت تمام گفتم هیچی ..دمش و گرفتم انداختمش تو حوض بشورمش تمیز بشه بتونم بیارم داخلنیشخندابله

حالا اون لحظه مامان دیدنی بود زبان

و من ک فکر میکردم کار خیلی خوبی کردمابله گفتم نترس مامان ..تازه یه چیز جدید فهمیدم ..گربه شنا بلده..بندازیش تو اب خفه نمیشهنیشخندزبان

خلاصه ک بلایی شدم ک بچه گربه بیچاره تا منو میبینه فرار میکنهکلافهخوشمزه

وسایل کار بابا هم ک تو حیاط از دست من ارامش ندارن ..هرکدوم یه گوشه افتادن نیشخند

هرچی تو خونه گم میشه بعد چند وقت زیر میزی ..کشویی تو یه سوراخ موشی پیدا میشه شیطان

هرچی ابجی ساکت و اروم بود و دست ب چیزی نمیزد من جبران میکنم ...دیگه رژ و لاکای مامانم از دست من آرامش ندارنابرو

هنوزم مثل قبل عشق ماشینم

آقای پستچی ک میخواد واسم جایزه بیاره فقط ماشین رو قبول میکنمنیشخندبقیه چیزا جایزه نیستنزبانبهتره زحمت نکشه خنده

و اینگونه شد ک تابستان ماتموم شد ..

باز اول مهر شد و شروع مدرسه ها

آبجی ب مدرسه رفت و زندگی ب روال قبل خودش برگشت ..

7 مهر هم ابجی باز مسابقه مشاعره داره ...

و قراره تو پاییز یه مسابقه تلوزیونی هم داشته باشه

این مسابقه رو آبجی نمیخواست بره ..ولی بعد با مامان ب این نتیجه رسیدند ک اگه بره آمادگیش برای مسابقه اصلی بیشتره ..

و خلاصه ک تابستان ما ب همین سرعت و خوشمزگی با همه پستی بلندی هاش گذشت و خوش گذشتابله

و اینگونه انشای من ب پایان رسیدنیشخند

هرچند با وجود وسایل ارتباطی جدید وبلاگ نویسی از رونق افتاده و کمتر کسی ب اینجا سر میزنه .. ..ولی هنوز اینجا و نوشتن خاطرات کودکی برای مامان لذت خاصی دارهخیال باطل 

درسته کارش زیادتر شده و کمتر میتونه ب اینجا سر بزنه ولی سعی میکنه یه یادگاری هرچند وقت یه بار برای ما ب جای بزاره تا بعدها ک بزرگ شدیم بدونیم چ آتیشایی سوزوندیمنیشخند

همه تون رو دوست داریمبغلقلبو آرزوی شادی برای همه داریم...

خب خسته شدم ..فعلا یکم بخوابمشیطان

 

 

 

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳٩٤
تگ ها: کوروش نوشت


+ 25 اردیبهشت سالروز بزرگداشت فردوسی

به نیکی بباید تن آراستن
که نیکی نشاید ز کس خواستن
وگر بد کنی، جز بدی ندروی
شبی در جهان شادمان نغنوی

 

 

25 اردیبهشت ماه، سالروز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاعر بلندآوازه ایرانی است. او که با اثر شکوهمند خود، نقش جوانمردی، اخلاق و ایمان را در بلندای زمان بر تاریخ نشاند و با حکمت و بینش گسترده، فرهنگ غنی ایران را تا فراسوی مرزهای خاکی به دل عاشقان فرهنگ و هنر نمایان ساخت.

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها: مناسبت


+ بهار94 + یه حرکت جدید

بازم اومدیم با تاخیر ..

ولی مهم اینه ک اومدیمزبان

سفره هفت سینی ک من و ابجی باهم چیدیم .فقط اون اینه بزرگه رو مامان گذاشتچشمک

مدیونین اگه فکر کنین یه دونه عکس درست و حسابی وایسادم تا مامان بگیره ..این یکیم ابجی بزور منو گرفت تا تکون نخورمنیشخند

ولی اینجا خودم مثل شازده پسرا وایسادم و گفتم مامان بیا ازم عکس بگیر ..تیپ و دارین کنیشخند

با شغل جدید مامان و بابا خیلی خوش بحال من شده ..

هرروز دوستای جدید ..جاهای جدید ..تفریح و گردش..دیگه هرچی بگم کم گفتم ابلهمژه

یکمی سرشون شلوغ تر شده و بیشتر بیرون میرن و من کمتر ماماتن رو میبینم ولی خیلی خوبه و دوست دارم ..

یه خوبی دیگه هم ک داره اینه ک من عاشق سی دی و کارتن هستم و تو خونه ما دیدن تی وی تایم داره ...

مامان که خونه هست تعطیله و وقتی میره بیرون برای اینکه من شیطنت نکنم تی وی روشن میشه و اون وقته ک خیلی خوش ب حالم میشه

هر وقت می خوام سی دی ببینم میگم مامان کی میری بیرون نیشخند

امسال با اینکه زمستون هوا بهاری بود ولی تو بهار هوا سرد و زمستونی شد ..باران و یه روزم برف تعجبولی خیلی خوب بود ..

هوا عالی ..کیف میداد بری کویر و پارک و گردش ..

تو عید مسافرایی ک ب شهر ما اومده بودند خیلی بهشون خوش گدشت ..بیشتر از همه از کویر خوششون اومد و دوست داشتند

و سوپرایز مامان و بابا برای دوستای جدیدمون برنامه کویر بود ک خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت ...مژه

 

 یاسمین جون یکی از دوستایی بود ک تو عید باهاش آشنا شدم ..موقع رفتن یه هدیه خوشگل ب من داد قلب

یه روز باهم رفتیم کویر ..خیلی خوش گذشت ..موقع غروب یه آتیش بزرگ روشن کردیم و جبران4شنبه سوری رو کردیمنیشخند

چند روز پیش ب بابا گفتم شماره شو داری بهش زنگ بزنم باهاش صحبت کنم ..بگم بیاد خونمون زباناخه از الان آینده نگرمنیشخندعینک

 

 رادین جونم یکی دیگه از همون دوستاست قلب

روزی ک با خانواده رادین جون ب کویر رفتیم خیلی باد میومد ..کلی شن خوردیمنیشخنددوربینمون هم شن خورد و بعدش دل درد شد و کارش ب بیمارستان کشیدشیطان

 تو نوروز امسال برای مامان هم چند تا اتفاق جالب افتاد ک خیلی خاطره ساز شد ..ک سکرته ..فقط در همین حد میگم ک اگه یه زمانی اومد اینجا رو خوند ب یادش بیادشیطانچشمک

 آسمون زیبای کویر ....

 و باز هم سفر

و این بار در مسیر رفت ب تهران یه سر ب کاشان هم زدیم

ب یکی از دوستای بابا سر زدیم و اتفاق جالبی افتاد ک آشنایی و دیدار مامان و بابا با یه دوست جدید ک خیلی جالب بود و خاطره زیبایی در ذهنشون ب جای گذاشت قلب

خانم و آقای فرزانگان گرامی امیدواریم ک شما رو با بچه های عزیزتون ب زودی در یزد ببینیم قلبقلب

 و تهران ک این دفعه چون هوا خوب بود تونستیم بعد مدتها یه تهران گردی  بریم ..من برای اولین دفعه بود ک تهران می رفتم ..همیشه از کنارش رد میشدم و بای بای میکردمنیشخند

پارک پرواز

ک بسیار زیبا بود ...هوا بارونی و تمیز ک همه تهران پیدا بوداز خود راضی

 و بعد هم شمال ک نمیشه تا تهران اومدد و نرفت ..

مخصوصا اینکه مامانت عشق دریا باشهنیشخند

و عشقولانی پسر و پدرچشمک

 

 بندر پهلویچشمکو پارک نمیدونم اسمش چی بود نیشخند

 من و هاپو ی  دوست داشتنیزبانآقا نزن اردکا رو عصبانی

 آقا از اون تخم اردکا منم میخام شیطان

 بابا و تمیز کردن ساحل قلب

 و درختی ک خودم کاشتم و خوشحال و خندان ک خودم درخت کاشتیدمنیشخند

تو این سفر ک تقریبا سفر کاری بود

مامان و بابا یکی از کارایی ک تو برنامه شون بود و سال قبل نیمه تموم مونده بود رو انجام دادند ..

مامان یکم استرس داره ولی میگه تجربه هست و باید این کارو انجام بدن

امسال تابستان پرکاری رو پیش رو داریم ...

ولی همگی امیدواریم ک ب اون هدفهایی ک داریم برسیم و بتونیم تصمیم درستی رو بگیریم لبخند

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤


+ سفرنامه زمستانی ما

 بازم سلام

صد تا سلام

1300 تا سلامنیشخند

اینجانب کوروش خان بزرگچشمک4 ساله شدم ..ب همین سرعت و ب همین خوشمزگی از خود راضی

 کی باور میکنه من همون وروجک بی زبون 4 سال پیشم ..الان چنان زبونی میریزم ک نگووووو...

تو خونه فرمانروایی میکنم بیا و ببین ..البته فرمانروای خوبی هستماشیطانفقط یکم شیطنت کودکانه قاطیش میکنم ک اونم مشکلی ندارهزبان

هنوز عاشق ماشین و ماشین بازیم ..

بهترین تفریحم اینه ک تو ماشین بشینم و تو خیابون بچرخیم و من مدام در ماشین ها سوال کنم لبخند

سرود ای ایران رو کامل میخونم و خیلی هم دوست دارم ..یکمی هم شاهنامه خوانی میکنم

اینروزا چون هوا سرد شده مامان موهامو کوتاه نکرده و دختر شدم ..هرکی منو میبینه میگه چطوری خانم کوچولوقلبنیشخند

منم کلی کیف میکنم ک دختر شدم ..البته لباسامم اکثرا  ب دخترونه میخوره .چون مامان و بابا اصلا رنگ تیره دوست ندارن ..واسه همین دیگه کامل دختر میشم

و هیچ عیبی هم نداره

اصلا مگه رنگ دختر و پسر داره ؟؟زبان

 یه خاطره کوچولو از سفر تهرانمون

یکی از دوستای بابا ک عید منو دیده بود این سری وقتی منو دید گفت چطوری خانم کوچولو زبان

بعد ب مامان میگه چرا کوروش تون رو نیاوردین نیشخند

 زمستان امسال دو سفر داشتیم ب شمال و جنوب

یکی تفریحی و یکی هم تقریبا کاری

ک آبجی تو این سفرها همراه ما نبود و تو خوابگاه مدرسه موندقلب

 بندرعباس هوا عالی بود ..یه سفر 4 روزه...ک اتفاقات جالبی برامون افتاد ..

یکیش این بود ک بابا طبق معمول دوربین بدست تو بازار داشت از در و دیوار و زمین و زمان عکس می گرفت ک یه اقایی اومد گیر داد ک چرا از دست فروشا عکس گرفتی و حق نداشتی از ناموس مردم عکس بگیرینیشخند و کلی ماجرا ...........ابله

 

 یه جا هم وسط خیابون نزدیک بود ک تصادف کنیم ک خوشبختانه بخیر گذشت نگران

 سفر دوم هم ک بابا تهران کار داشت و قرار شد حالا ک بهار در زمستان هست یه سفر شمال هم بریم

این سفر رو با ماشین خودمون رفتیم ..سر راه یه سفر یه روزه ب اصفهان داشتیمو ب یکی از دوستان بسیار عزیز و گرامی سر زدیم  و بعد هم تهران و شمال

 جالب اینجا بود ک اینقدر ک مامان وضع هوا رو نگاه کرد ..هی از این سایت ب اون سایت ..مرتب اخبار هواشناسی  گوش میداد  درست با شروع سفر ما هوا سرد و برفی شد و با پایان سفر  برف و سردی هوا هم تموم شد زبان

انگار خدا با ما شوخیش گرفته بود ابله

 ولی سفر خوبی بود

از همه بیشتر ب مامان خوش گذشت

چون هروقت میریم شمال هوا گرم و آفتابیه ..این سری خنک و ابری و بارانی بود قلب

مامان و بابا یکم تهران کار داشتند ک اونا رو انجام دادند ..ب چند تا از دوستان باید سر می زدند ک اونا هم انجام شد

 یه عصر پیش پسر و تنها یادگار آقای آذریزدی رفتند ..

ک اصلا این سفر واسه همین بود

کلی عکس و کتاب و یادبود از قدیم قدیما دیدند قلب

با خانواده ایشون آشنا شدند..

 

 

 این سری تو انزلی ب موزه یا کاخ رضاشاه رفتیم ...خیلی زیبا بود

پیشنهاد میکنم حتما اگه گذرتون ب انزلی افتاد یه سر برید ببینید ..

هنوز بابا تهران کار داشت ک ب خاطر اینکه معاون وزیر میخواستند از خانه آذر بازدید داشته باشند اونا هم سریع ب طرف یزد حرکت کردند

و اینگونه بود ک پرونده سفر زمستانه ما بسته شد

تو این سفر یه تصمیم های جدید گرفته شد ک هی بدک نبود

امیدواریم ک بعد عید عملی بشه چشمکاون وقت همین جا لو میدیمابله

این تصویر اردک های زیبا و دریای زیباتر تقدیم ب همه دوستانقلب

نویسنده : پریسا و کورش ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها: کوروش نوشت